|
نه از
آشـنـايــان وفــــــا ديـده ام نه در بــاده نـوشــان صفــــــا ديده ام بــه خـــاکـســتــر دل نـگــيـرد شـــرار من از بــرق
چشمـی بـلا ديـده ام وفـای تو را نـازم ای اشـک چشـم کــه در
ديـده عمـری تـو را ديـده ام دگـر مسـجــدم خانه تو بــه نـيـســت کــه در
اشـک زاهـد ريــا ديـده ام نه سـودای نام و نه پـروای نـنگ از ايـن
خـرقه پوشان چه ها ديده ام طـبــيــبـا مـکـن مـنـعــــم از جـــام
مــــی کــه درد درون را دوا ديده ام حـــريـــم خـدا شــد چــه شـبها دلـــم
کــــه خود را ز عالــم جدا ديده ام از آن رو نـريزد سرشـکـم ز چـشـم کــه در
قـطــره هايش خـدا ديده ام برو صــاف شو تا خـدا بـيـن شوی بـبـيـن من
خــــدا را کجـــا ديـده ام
اين روزا كار آدما دلــهاي پـــاك رو بــردنه بعدش اونو گــرفتــن و به دیـگري سپـــردنه اين روزا عـادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشــــــــقا پاي كسي نشستنه اين روزا درد عاشقا فقط غـــــــم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه كــم ستاره چيدنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفـاييه جرم تمومشون فقط لــــــــــــذت آشناييه اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن دلاي پاك و ســــاده رو فــــــداي مـردم ميكنن
زندگي چيست اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم ؟اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم؟اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم؟ اگه عشق نيست چرا عاشقي ؟
نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم رفتم کنار پنجره دیدم تورا با ...بگذریم دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .
آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم
زندگي يعني مسيري رو به آب زندگي يعني نه بيداري نه خواب زندگي يعني سراي امتحان زندگي يعني در ان عاشق بمان زندگي يعني کمي و کاستي زندگي يعني دروغ و راستي زندگي يعني صفا ، مهر و وفا زندگي يعني ستم ، جور و جفا زندگي يعني سفر ، راهي دراز زندگي يعني جهاني رمز دار زندگي يعني مهي در پشت ابر زندگي يعني بلا و درد و صبر زندگي يعني دو روزي ميهمان زندگي يعني فريب ميزبان
از شمع سه چیز آموختم : ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم ولی ... وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من من بود... به پای کی بمیرم
زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می خور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طره را تاب مده تا ندهی بربادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخورتا نکنی ناشادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من آن زمان احساس امروز مرا باور کنی .
|
![]()
تو که رفتی پریشان شد خیالم
Home
|